این بار خواستم صدامو بم کنم متفاوت باشه😂
فقط تلفط چمدان😂
سال نوتون مبارک😍🌹
گوش کنین لطفا
https://uupload.ir/view/inshot_۲۰۲۵۰۳۲۰_۱۱۱۰۰۹۳۰۷_320kbps_uzjq.mp3/
داداش علیم برگشته😍
ماشالله دیانا برادر زادم چقد دراز شده😂۱۳ سالشه قدش از من بزرگ تره.
هی میاد میگه عمه ببینم هم قدیم😁
فرداهم اجی ژیلا و داداش برزان میاد.
کلی شلوغ می شیم
این شلوغی رو دوس😍
بازم سر این که کی پیش من بخوابه دعوا شد🤦♀️
من حس می کنم خدا در طول سال بخت منو می بنده عید به عید بازش می کنه😂
تا عید میشه زنگ می زنن خواستگاری.
منم وقتی میگم نه اینقدی حس خوبی دارم😁😁
بگم به شقایق از اقوام شوهر سابقت زنگ زدن بیان خواستگاری 😁
بگم قبول کردم عصبانی شه😂
قسمت هشتم سریال آبانم دیدم🤩
سلام دوستان🌹
ببخشید مدتی نتونستم به وبلاگتون سر بزنم.
چهارشنبه صبح ساعت ۹با زنداداشم رفتیم بازار و شیلا خواهرشم اومد.
خب بنده تصمیم گرفتم بدونه توجه به قیمت ها لباس بخرم😂
چون ترسیدم پولمو خرج کنم دیگه نتونم بخرم.
یه کتو شلوار قهوه ای خریدم.و خریدش،واقعا درد سر داشت.
نیم ساعت تو مغازه بودم کل کتو شلوارارو امتحان کردم.😂
مردِ گفت شما خانم خوب و متینی هستین 😂
من گفتم از مدل شلوارش خوشم نمیاد شلوار یه مدل کت شلوار دیگه رو پسندیدم گفت اشکال نداره شلوار اونو ببر😂
بعد گفت من واسه هیچ کس همچین کاری نمی کنم😂
تازه صد هزارم تخفیف داد😁
برگشتم زنداداشم گفت چه مرد خوبی بود.گفتم خوب که بود ولی اینا بلدن چطور با مشتری رفتار کنن.
بعدش رفتم کفش بخرم یه زن و مرد بودن.
گفت شماره پات چنده گفتم ۳۷
زنه رو صدا کرد گفت ببین سیندرلا اومده شماره پاش ۳۷😂
کفشاش مورد پسند نبود گشاد بود.
رفتم مغازه دیگه پسر جونی بود.
بی تربیوت مسخره ام کرد.
یه کفش شماره ۳۵ اورد گفت اینو بپوش
گفتم بچه گونه اس
گفت تو بپوش
گفتم اخه نمی خوام بچه گونه اس
گفت تو بپوش.
نگاه کردم گفتم ۳۵اندازه نیست
گفت تو بپوش ای خدا
پوشیدم اندازه بود.
خندید گفت همین اندازه پاته هرچی دارم اندازه پاته 😂
زنداداش و شیلاهم می خندیدن🥺
منم گفتم نپسندیدم ممنون رفتم از مغازه بیرون.
پسره خر🥺
رفتم مغازه دیگه یه کفش پیدا کردم شماره ۳۷ از اونا که پیاده رویم باهاشون راحته.
خواستم واسه زیر کته یه شلوار بگ بخرم دیدم وقت نیست دفعه بعد😂
واسه خودمو هانیه خواهر زاده ام گوشواره خریدم با یه گردنبند .
پلاکش نقره بود خریدم.
پولای که داداش علی بهم داده بود رو خرج کردم😁
تازه از کارت باباهم خرج کردم😂دیشب خندید گفت هرچی خرج کردی پیامکش اومده برام.
منم گفتم می دونم😁.
عصر چهارشنبه آماده شدیم اومدیم روستا.
اجی هایده اینا اومده بودن.
صبحم که رفتیم مزار.
برادر زاده ام سارو ۱۰ سالشه اومد بغلم کرد گفت عمه بسه دیگه بلند شو گریه نکن.
گفت اشکال نداره ننه فوت شده تو گریه نکن🥺
عجیب تر این که زنداداشم گفت حمید هی داشته نگات می کرده.
گفت تازه سمتت اومده گفتم الان باهات حرف می زنه فقط از کنارت رد شد
چیزی گفت؟
گفتم نه من سلامشم نکردم.
والله من که ندیدم نگاه کنه اونم باباش فوت شده .سال باباش نرفته.
فقط چند سال پیش یکم رفتار های عجیب و حرفای چرتو پرت زد. خوشم نمیادازش و این ماجرارو زنداداشمم می دونه.
می خواد یه داستانی درست کنه ازش.
این کمر درد منم همه اش هست تموم نمیشه.
کمر درد خر استتتتت.
امروز رفتیم سینما فیلم هفتاد سی رو دیدیم.
فیلم قشنگی بود.
بعدش رفتم ناخونامو ژلیش کردم.
حرف زیادی واسه گفتن ندارم .
حالم گرفته.
از رنگ ناخونم خوشم نمیاد دوس داشتم قرمز باشه.
ولی چه کنم که بابا بدش میاد.

دیشب تا ساعت چهارو نیم نخوابیدم.
سریال گیم اف ترونز رو نگاه می کردم و بالاخره تموم شد🥺
دلم تنگ میشه برا دنریس🥺جان اسنو کشتش🥺جان اسنو خر🥺
فصل ۹ رو خودم می نویسم دنریسو زنده می کنم😁
جان اسنو یه بار مرد زنده کردنش با جادو.
پس منم می نویسم یه نفر دنریسو زنده می کنه.😁
بعدش خوابیدم تا نه و نیم.
نه ونیم بیدار شدم کارارو با زنداداشم انجام دادم.
ساعت یک رفتیم دکتر.
بعدش رفتم مانتو بخرم بازم از قیمتا ترسیدم😂
هیچی نخریدم.
رفتیم یه کافه سنتی.
چند تایی عکس گرفتیم.
بعدش اومدیم خونه زنداداش و داداش یکم دعوا کردن😂
باز رفتیم ارایش گاه ،موهام سفید شده رنگش بزنم شایدم جلو موهامو کراتین کنم.مدتی فرفری نباشیم😁
گفتش فردا بیا.
دیگه تا برگشتیم ساعت ۸ شد.
خب زن عمو جان نه تنها روستا بلکه اینجاهم مارو ول نمی کنه.
عصر خواستیم بریم بازار.
زن عمو زنگ زد به زنداداش گفت خواهرمو خواهر زادهامو بیار خونه دختر خاله امون.
بعدش رفت پیش آرایشگاه ببینه کی ارزون تر موهاشو رنگ می زنه.
ساعت چهارو نیم شد.
رفتیم یه پوشاک فروشی بعدش بر گشتیم .
وقت نبود.
البته خیلیم گرون بودن🤦♀️😂
و رفتیم فرنی خوردن😊

زنداداشم چهار شنبه عصر اومد روستا با سارو برادر زاده ام.
قرار شد که من و بابا باهاش بیام کرمانشاه.
عمه گفت من بر می گردم پیش بچه هام نزدیک عید.
زن عمو گفت منم میام میرم پیش داداشم عمل کرده.
بابا گفت من حوصله ندارم بیام.
بابا و عمو روستا موندن.
به کرمانشاه که رسیدیم عمو زنگ زد فردین برادر زاده اش اومد.
فردین میشه شوهر سابق شقایق دوستم.
بنده خدا شقایق بعد طلاق از فردین زندگیش داغون شد.
عمه اومد خونه داداشم.
عمه منه و خاله زنداداشم،یعنی زنداداشم دختر عمه منه.
خوبه مهریونه ولی یه سری رفتاراش مورد پسند من نیست.
مثلا امروز ساعت سه رفت بیرون با دوستاش تا ساعت نه ونیم.
من شام درست کردم شام خوردیم گفتم عمه هست زشته.
اگه جای زنداداشم بودم خاله ام بیاد خونه ام نمی زارم برم با دوستام بازار گردی.
قبل این که زنداداش برگرده عمه به داداشم گفت منو برسون خونه نوه ام.
چقد من این مرغ هلندی های برادر زادمو دوس🥺
هشتا داره
تخم می زارن اخه.
یکیشون خیلی ناز😍

سه روز یه دونه کبوتر میاد تو حیاطمون بهش دانه میدم😍
البته اینجا کبوتر زیاد داره ولی می ترسن نزدیک نمیان.
اما این یه دونه صاحب داره. پاش پلاک شده.


https://uupload.ir/view/۲۰۲۵۰۳۰۴_۰۹۳۸۵۷_66cu.mp4/
زن عمو ترسوندش فرار کرد😁ولی دو باره برگشت😍