سلام سلام

سلام دوستای وبلاگی گلم حالتون چطوره خوبین؟ دلم براتون تنگ شده بود. خیلی وقته تو وبلاگم چیزی ننوشتم راستش این مدت هم سر کار بودم وقت نبود هم درگیر راضی کردن خانواده واسه ازدواج با فرشید بودم حس و حال هیچی رو نداشتم.

من هنوز تو اون فروشگاه مشغول کارم. روز اولی که رفتم تو این فروشگاه با خواهرم رفتم گفتم دوس ندارم اینجا کار کنم.یعنی راستش پسر صاحب کارم یه پسر جوونیه با خودم گفتم این پسر جوون اینجا کار می‌کنه من اینجا کار نکنم بهتره شاید فرشید بدش بیاد.بعدش فهمیدم همون پسر جوون با یکی از دخترا که اونجا کار می‌کرد تو فروشگاه تو شعبه دیگشون دوسته،بعدش باهم ازدواج کردن.

حدوداً چهار پنج روز تو اون یکی شعبه‌شون کار می‌کردم .ما دو نفر بودیم ازمایشی رفتیم فکر می‌کردم که خیلی حرف نمی‌زنم و با مشتریا گرم نمی‌گیرم شاید منو بیرون کنن چون پرزنت کردن اجباری بود یه دو روز گذشت بعدش آقای بیاتی بهم گفتن که برو تو شعبه دیگمون. این شعبه داخل کوچه است ولی خب چون ۸ ساله اینجاست خیلی از مشتریا قدیمی‌ان و اینجا خرید می‌کنن.

بعصی اوقات پسرشون رو مخ ،پرزنت کنین و اینقدر باید فروش داشته باشین برامون دفتر پرزنتیک گذاشته و میگه در صورت استوری کردن بنر فروشگاه توسط مشتری تخفیف بیشتر بدین ،یکم این کارا با روحیات من سازگار نیست وعصبی میشم وگرنه کلا خانواده خوبین به خصوص معصومه نامزد پسرشون خیلی دختر خوبیه.

حقوقمونو بر اساس دفتر پرزنتی میدن

پدر و مادرش که صاحب شعبه دیگشون هستن و من پیششون کار می‌کنم بی‌نهایت آدمای خوبی‌اند. من با خانم بیاتی راحت درد و دل می‌کردم از عشقم به فرشید می‌گفتم و همین الانشم رازدار منه.

همیشه می‌گفت که سر نماز برای من دعا می‌کنه از خانم بیاتی یاد گرفتم که صدقه بدم واسه حل مشکلاتم. من از وقتی که صدقه میدم به اون چیزهایی که می‌خوام می‌رسم همیشه یه مقدار پول رو کنار می‌ زارم .خانم بیاتی به مشتریایی که وضعیت مالیشون خوب نیست کمک می‌کنه منم اون پولمو که می‌خوام صدقه بدم قاطی پولای خام بیاتی می‌کنم به مشتریان میدیم واقعا یه سریا هستند که به نون شب محتاجن هزار تومنم براشون هزار تومنه .

تو این مدت که ساوه بودم من چند باری با داداشم حرف زدم راجب فرشید، مخالفت کرد،با خواهرم حرف زدم مخالفت کرد. فرشید به من گفت که من می‌خوام با یکی از خواهرات حرف بزنم یا داداشت حرف بزنم نمی‌شه اینطوری.

منم شمارشو دادم با آجی گلاویژم حرف زد.گفت که من رویا رو دوست دارم ۱۰ سال دیگه هم رویا رو به من ندین من منتظر می‌مونم .خلاصه خواهرمو راضی کرد بعد خواهرمم با داداشم حرف زد گفت که با فرشید حرف زدم اجازه خواسته که بیاد تو رو ببینه و باهات حرف بزنه داداشم اولش گفت حالا ببینم چی میشه ولی خب اصرارهای خواهرم و خودم باعث شد که فرشید بیاد ساوه با داداشم حرف بزنه حرف زدنشم خیلی طول نکشید یه حدود نیم ساعت فرشید سوار ماشین داداشم شد باهم حرف زدن .

داداشم راضی شد گفت پسر خوبیه نمی‌دونم فرشید چی به داداشم گفته بود ولی خب داداشمو راضی کرده بود حالا خیلی از مکالمه بینشون خبر ندارم فرشید اصلاً به من نمی‌گه چی گفته ولی خب میگه که داداشت بهم گفته که رویا خیلی دل نازکه خیلی زود اشکش در میاد اگه ناراحتش کنی میام کتکت می‌زنم😁 و رویا رو خیلی دوست دارم رویا نور چشممه و فرشیدم گفته بود رویا نور چشم منم هست من چرا باید کسی که دوسش دارم و اذیت کنم.

داداشم بهش گفته بود از دروغ خوشمون نمیاد باهامون روراست باش هرچی هست بهم بگو .

آجی گلاویژ زنگ زد به بابا گفت پسره اومده اینطور بوده گفتم علی هم باهاش حرف زده گفته که پسر خوبیه عید می‌خوان بیان خواستگاری بابام گفت حالا تا عید.

نمی‌دونین من کل عیدو چقدر استرس و اضطراب کشیدم چقدر منتظر بودم که داداشم با بابام حرف بزنه. اصلا تعطیلات عید رو از خونه بیرون نرفتم از اول عید تا آخر عید من تو خونه روستا بودم البته بارونم میومد ولی خب کلاً دل و دماغ جایی رفتن رو نداشتم . داداش علی با بابام حرف زد بابام دیگه راضی شد که اونا بیان. یه چند روز گفت که من باید بدونم که رویا چطوری با این پسر آشنا شده ولی خوب خواهرام با داداش علی قانعش کردن که اینطوری نیست رویا همچین دختری نیست خیالت راحت.

اونا اومدن خواستگاری یه دونه دسته گل آبی گرفته بود خیلی خوشگل بود با کت و شلوار سرمه‌ای اومده بود.ولی بابام همون روز جواب نداد بهشون بابای فرشید اصرار کرد که جواب بده.بابامم گفت که شما یه جلسه اومدین خواستگاری و من همین جلسه اول جواب نمیدم باید فکرامو بکنم باز استرس و اضطراب شروع شد یعنی من حدوداً شاید بگم ۵ ،۶ کیلو وزن کم کردم تو تعطیلات عید. وقتی برگشتم سر کار صاحبکارم بهم گفت که چقدر لاغر شدی گفتم غذا نخوردم فقط استرس و اضطراب خوردم😁

نهم فروردین اومدن خواستگاری .یه هفته بعدش بابام بهشون جواب داد که ما اومده بودیم ساوه . بابامم اومد ساوه البته یکی دو هفته بعدش اومد که شد ۲۷ فروردین . ۲۸ فروردین نامزدی کردم خواهرام اومدن داداش کوچیکم نیومد با شوهر خواهرم خوب اونا یکم مخالف بودن و کار رو بهونه کردن البته الان بهتر شدن دیگه کار از کار گذشته من دیگه نامزدی کردم و قراره پاییز عقد کنم . اوناهم فهمیدن که فرشید پسر خوبیه پسر بدی نیست و فرشیدم یکم خودشرینه یعنی فکر کنین از ۲۷ فروردین که نامزدی کردیم دو سه بار به بابام زنگ زده احوالشو پرسیده به داداشم زنگ زده میاد ساوه سر می‌زنه به دامادامون زنگ می‌زنه احوالشونو می‌پرسه دعوتشون می‌کنه میگه بیاین شمال.

ولی خوب بابام یکم سخت گرفت بهشون دیگه. بابام گفت که باید ۵۰ گرم طلا بگیرین با مهریم ۱۴ تا سکه فرشید و باباش گفت که نداریم. بابام گفت که هرچقدر در توانت بود بگیر ولی اون ۵۰ گرمو باید رو مهریه بنویسی یعنی مهریه من به جز ۱۴ تا سکه یه ۵۰ گرمم طلا هست .هنوز عقد نکردیم ولی خب ۱۱ گرم و خورده‌ای طلا گرفتیم شد ۲۶۰ میلیون فکر کنم اون موقع طلا ۱۸ و خورده‌ای بود.

الان مونده حلقه بگیریم. واسه پول حلقه که خودم مدتی که اینجا کار کردم یک گرم و ۳۶۰ یه انگشتر خریدم اونو می‌فروشم یه مقدارم بابابهم پول بده واسه فرشید حلقه می خرم.

فرشیدم حلقه منو بخره ، مراسم عقدمون احتمالاً مهر یا آبان باشه.

لباس عقدمم خریدم یعنی کلاً خریدای عقدو انجام دادیم فقط مونده یه حلقه .

یکمم پول جمع کنیم . به هر حال یه عقد ساده شیرینی می‌خواد هزینه محضر داره شام می‌خواد آرایشگاه داره . خودمم که پولامو دارم باهاش وسیله می‌خرم وسیله خونه که همه رو خریده فرشید. مبلمان و فرش و ماشین لباسشویی یخچال کلاً وسیله‌های بزرگو خریده یه سرویس چوب مونده یکم وسیله آشپزخونه که اونو من کم کم دارم می‌خرم.

بابام بهش گفت که باید یه مراسم کرمانشاه بگیریم. مراسمات ما اون هزینه‌ای که عروس و داماد انجام دادن جبران میشه اصلاً یه خانواده ۵ نفره میان عروسی می‌خوان پول بدن یه تومن دو تومن نمیدن که مثلاً میگن ما ۵ نفریم ، ۵ پرس غذا خوردیم اینطوری فکر می‌کنن یه جوری پول میدن که جبران بشه برا عروس و داماد. ولی فعلاً پول اون مراسمم نداریم دیگه مراسم عروسیمون می‌افته عید سال بعد یعنی بعد عید احتمالاً فروردین و خرداد ۱۴۰۶ تا اون موقع وام ازدواجمونم گرفتیم وام ازدواج یکم دیر میدن هر چقدر وام ازدواج زودتر بدن ما مراسم عروسیمونو زودتر می‌گیریم .

خلاصه که من به عشقم دارم میرسم😍 مدتی که گذشت چون همش سر کار بودم ساعت ۸ میام تا سه و نیم بعدش یه سری فعالیت‌های اینستاگرامی واسه فروشگاه انجام بدیم از طرفی آدم مثلاً خونه این و اون مهمونه.

ذهنمم درگیر فرشید بود اصلاً وقت نمی‌کردم که بیام به وبلاگ سر بزنم وگرنه اگه می‌خواستم بنویسم اتفاقایی که روزانه تو فروشگاه می‌افته خیلی جالبه .

[ پنجشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 10:47 ] [ کژی ] [ ]
آخرین مطالب