روح و وتن جانم خسته اند، و دلم آکنده از غباریست که راهِ نفَس را بر من بسته است. تمنای گمشدن دارم در سرزمینی ناشناس، آنجا که هیچ نگاهی مرا نشناسد، و هیچ چشمی دنبالم نگردد. جایی دور، به دور از غوغای آدمیان
دلم گریزیست از همه چیز، از آدمها، از خاطره ها و از خود......همچون آوارهای بیسرزمین و بیپناه، در کوچهپسکوچههای بیانتها سرگردانم.
هیچ نقطهای از این جهان، از آنِ من نیست،در هر کنجی که پناه میبرم، دستی از جنس تنهایی بر شانهام مینشیند و طعم تلخ غربت را در جانم میریزد.
از آن دم که عزیزترینم رختِ سفر بست، این جهان برایم غریبتر از همیشه شد. همه چیز، بیمعنا، بیرنگ، و من، باری سنگین بر دوش زمانهام.
مرگ را نه از سر بیم، که به امید آرامش ابدی می طلبم،شاید در خاموشیِ پسِ پردههای هستی، سرانجام مأوایی برای آرام گرفتن بیابم...
#دلنوشته_کژی(رویا)