من تو را خواستم....

من تو را خواستم، نه از سر هوس،نه از سر تنهایی.

تو را خواستم چون آرام جانم شدی،

چون با آمدنت، دلم فهمید معنای تپیدن چیست.

ما عاشق شدیم… ساده، بی‌نقشه، بی‌دروغ.

و حالا، در میان صدای مخالفت‌ها،

میان دیوارهایی که دیگران ساخته‌اند،

من مانده‌ام و عشقی که هنوز در دلم روشن است.

می‌گویند فراموش کن!

می‌گویند هزار راه پیش رویت هست!

اما نمی‌فهمند… تو برای من راه نبودی، مقصد بودی.

نمی دانند که دل ،منطق نمی فهمد.

نمی دانند که اسم تو ضربان قلب من است.

چرا وقتی دل ها یکی می شوند،دنیا مقابلشان می ایستد؟

من و تو نه اشتباهی کردیم نه کسی را آزردیم.

فقط دلمان را بهم سپردیم.

با هر نه ای که می گویند.

قلبی شکسته می شود،رویایی خاک می گیرد.

و عشقی آرام آرام زیر بار اجبار نفسش می گیرد.

تو را دوست دارم...

در سکوت،در تنهایی،درمیان جمعی که نمی دانند چه در دلم می گذرد.

اگر روزی مال هم نشدیم

بدان....

نه کم خواستمت ،نه کم جنگیدم.

فقط گاهی آدم،هرچقدهم بجنگد،زورش به تقدیر نمی رسد.

#دلنوشته_کژی

برچسب ها: دلنوشته_کژی
[ جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ ] [ 23:37 ] [ کژی ] [ ]
آخرین مطالب