اتفاقات ۱۴ اردیبهشت

حالم خیلی گرفته.

صبح بابا زنگ زد گوشی آجی هایده من برداشتم.

بابا گفت تو چرا برداشتی من باهات قهرم حرفی ندارم باهات

گفتم دردت به جونم بابا ولی من باهات قهر نیستم.

بعد سکوت کرد

هرچه گفتم الو جواب نداد

یهو زن بابا به جای بابا جواب داد احوال پرسی کرد.

بغص کردم گفتم بابام باهام قهره؟گفت نه قهر نیست بیا باهاش حرف بزن.

بابا گفت نامردی ولم کردی رفتی(صداش بغص داشت معلوم بود گریه کرده)

گفتم ولت نکردم بابا جان بر می گردم،گفت ساک لباساتو جمع کردی بردی

گفتم من که ساک نیاورده بودم با خودم زنداداشم اورد برام .

من فقط یه ساک لباس خواستم اونیکی رو اضافه اورده.

.‌‌‌‌‌..................

زن بابا هم همه اش میره پیش زن عمو میگه به کژال زنگ بزن ببین این وسیله کجاس اون وسیله کجاس.

...................

خاله ام زنگ زد گفت رفتم روستا پدرتو دیدم،قسمم داده گفت باید بیای ناهار خونمون،دوست نداشتم برم جای مادرت کس دیگه ای ببینم ولی دیگه به خاطر شماها رفتم.

گفت گلات داشتن خشک می شدن اون زنه آب نداده بهشون خودم اب دادم، بعدش گفتمش خشک نشن گلاش.

تشکر کردم ازش.

........................

امروز تایم نمایش نامه خوانی خواستم برم دیدم آقای م.....ن و خانم م.....ا هستن.راستش اون شب وقتی فقط سه تای داخل وویسکال بودیم این دونفر یه سری حرفا زدن که اصلا خوشم نیومد.

وقتی دیدم اسمشونو یاد اون شب افتادم و حالم گرفته شد.

شاید من خیلی حساسم ولی به نظرم خانم متاهل نیاید با یه مرد اون طوری راحت حرف بزنه.

البته من خیلی ازشون شناخت ندارم درست نیست پشت سر کسی حرف زد ولی حرفاشونو دوس نداشتم.

و این که امروز تو وویسکال از استرس متنو تند خوندم.

استاد گفت باز خط اولو بخون،وقتی که خوندم گفت تو که این طوری خوب می خونی چرا بار اول تند خوندی؟

گفتم استرس داشتم😁

امروز ادمین کانال خبری شدم.

چرا؟

به دو دلیل

۱.دوس داشتم و این مهم ترین دلیل

۲.مالکش ادم خوبیه

۳.حس می کنم از مالکش قراره کلی چیز یاد بگیرم.

خیلی حرف زدم

🌹شبتون پر از عشق خدا🌹

[ دوشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ ] [ 0:38 ] [ کژی ] [ ]
آخرین مطالب