مادر برای که ماند برای من بماند

دلم برایش بسیار تنگ شده است. راستش او تنها انسان

مهم زندگی‌ام بود؛ او همه‌کس من بود. تکیه‌گاه من،

پناهی امن در طوفان‌های زندگی. تنها کسی که نیازی

نبود برایش توضیح دهم که چرا ناراحتم یا چه کسی

دل مرا شکسته است. او خود به تنهایی همه چیز را

می‌فهمید و درک عمیقش از احساساتم، آرامش را به

قلبم می‌آورد.

هر بار که در آغوشش می‌رفتم، تمام غم‌ها و اندوه‌هایم

به یکباره فراموش می‌شد. او با کلامش، با محبتش،

دنیای مرا روشن می‌کرد. هر جا که می‌رفتیم، برای

بزرگ کردن من در نظر دیگران، از من تعریف می‌کرد و

این احساس را در من به وجود می‌آورد که ارزشمندم.

می‌دانی، مادر عزیزم، از وقتی که رفتی، انگار در این

دنیا غریبم. گویی کسی را ندارم که به او تکیه کنم و در

کنار او احساس امنیت کنم.


حرفی که همیشه با لبخند بر لبانت می‌گفتی و من آن را

به شوخی می‌گرفتم، اکنون به حقیقتی تلخ و عمیق

تبدیل شده است.


راست می گفتی مادر برای که ماند برای من بماند

#دلنوشته_کژی

برچسب ها: دلنوشته_کژی
[ شنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۴ ] [ 12:32 ] [ کژی ] [ ]
آخرین مطالب