اصلا خوابم نمی بره.
حال خوبی ندارم
فردا بابام میره عقد می کنه با یه خانم ۶۰ ساله
تو دو روز رفتن دیدن پسندیدن و عقد.
دیگه دوس ندارم تو این خونه بمونم
امروز اصلا روز خوبی نبود یه سری پیاما و رفتار بعضی از ادما تو آکادمی
و این که من اون مسئله رو به اجی هایده گفتم و قرار بود اجی گلاویژ زنگ بزنه،آجی هایده نزاشته زنگ بزنه رفته گفته به داداش علی.
به خدا اگه داداشمو ببینم روم بشه تو چشماش نگاه کنم یا زنگ بزنه حرف بزنم باهاش.
خدااااااااااااااااااا
بعد بابام دیروز رفت خواستگاری ،امروزم رفت واسه مشخص کردن طلا و مهریه عمو زن عمو رفتن ،زنگ زد داداش برزان و احی هایده رفتن ،منو نبرد.
باز فردا میرن عقد می کنن میگه تو میای؟
گفتم اجیم گفته بیا
گفت اجیت واسه این گفته بیای دیگه برنگردی ولی بر می گردی باید جای وسیله بهش نشون بدی اون جای وسیله هارو نمی دونه.
الان حس می کنم دیگه هیچ جا خونه من نیست
آواره شدم😂
زن بابامو ندیدم اصلا فردا منتظر باشین شکل ظاهریشو توصیف می کنم براتون😂😂