این روزا حال عجیبی دارم.
مثل آسمونی که گاهی آفتابی و گاهی ابری
مثل درختی است که تو یه روز شکوفه میده و روز بعد گلاش می ریزه
مثل دریای که گاهی آرام و گاهی طوفانی
مثل پرندهای که تو یه روز پرواز می کنه و روز دیگه، تو قفس
از اتفاقات بد این چند روز بگم براتون.
وقتی رفته بودیم سنندج اجی هایده گفت چرا باز خواستگاراتو جواب می کنی؟دلت پیش اون شمالیه؟گفت تو از کجا می دونی ازدواج نکرده؟
منم عصبی شدم گفت اون ازدواج می کرد الان منم ازدواج کرده بودم.
با عصبانیت گفت حتما باهاش در ارتباطی
دیدم عصبی گفتم نه
بعد گفتم آجی گلاویژ می دونه(کاش لال میشدم و نمی گفتم)
احی گلاویژ گفت اون طور که فکر می کتی در ارتباط نیستن(😂اره همه اش چهار ساله)
یهو اجی هایده و هانیه اخم کردن.
اجی هایده هی خط و نشون می کشید.
از کنارم رد میشد می گفت داشتیم؟🤦♀️
بعد که رسیدیم کامیاران مهدی خواهر زاده ام رفت بستنی خرید.
اجی هاید صدام زده بیا بیرون کارت دارم.
رفتم میگه باید برام قسم بخوری باهاش در ارتباط نیستی.
فکر کردم با خودم بگم باهاشم چی میشه؟(گوشیو ازم می گیرن،به داداشا میگه کتک می خورم،و کلا باید فراموش کنم ازدواج با فری رو)
و دروغ گفتم
قسم خوردم به دروغ که آرامشم بهم نخوره بد تر از این.
برلش توضیح دادم قانع شد.
گفتم اجی گلاویژو واسه این گفتم بزنگه باهاش حرف بزنه.
هانیه ام صدا زدم گفتمش
خلاصه داستانو جمع و جور کردم فعلا بهم گیر ندن
و از اتفاقات عجیب تر امروز رفتم دیدم اجی هایده کلیپ فرستاده.
و کلیپه راجب ازدواج با عقل و ازدواج احساسی.🤦♀️
و این که معده ام از بس درد می کرد رفتم دکتر ازمایش دادم فعلا دکتر گفت هشتم جواب آزمایشتو بیار.
و این که تو این هفته یه بار یهو چنان دلتنگ مامانم شدم انگار همون روزی بود که فوت شده بود.گرسه کردم مشت کوبیدم به زمین گریه کردم داد زدم.(از دست دادن کسی که بیشتر از همه دوست داشت،بیشتر از همه حواسش بهت بود خیلی سخته،چون بعدش انگار بی کس ترین آدم جهان میشی ).
و از خوبی های این هفته بگم براتون که آکادمی رو دوس دارم.
نیلوفرو خیلی دوس دارم.
این که داداش رستامم اونجاس خوشحالم.
کلا گروه خوبیه.
یکم باید تمرینای صداسازیو بیشتر انجام بدم شاید صدام بم شد.
و این که چند تا عکس گرقتم از گُلا بعدا ادامه مطلب این نوشته می زارم ببینین.